خاطرات شمال 1395

شهریور سال 1395 بود . هنوز نمی تونست وایسه
توی حیاط ویلا تو شمال ، تو الاچیق هلو انجیری میخورد .
همیشه بابابزرگ براش اواز می خواند و تو می رقصیدی ،قربونش برم
داشت هلو انجیری می خورد ولی تا بابابزرگ امد تو. الاچیق ، بدون اینکه بابا بزرگ بخونه ، تا دیدیش شروع کردی به رقصیدن![]()

تو این عکسم یاسی جونم اماده بود بریم شمال گردی ![]()
یادش بخیر![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




خاطرات شمال 1395